این سرها...
این خوابها........
این بی کسی ها.....
آغوش میخواهند...........
نه سنگ............................

این سرها...
این خوابها........
این بی کسی ها.....
آغوش میخواهند...........
نه سنگ............................

Abdullah Shalle مردی 31 ساله است که ارتباط عجیب و منحصر به فردی با یک ببر 68 کیلویی دارد،او این ببر را زمانی که 3ماهه بود در اطراف شهر ملنگ در اندونزی پیدا کرد و حالا پس از 4 سال هنوز از این ببر نگهداری می کند.او با توجه به تمام ضخم هایی که توسط این ببر روی بدنش ایجاد شده است باز هم هر روز با او بازی می کند.


خوبيها را باهم جمع كنيم ..........
بديها را از هم كم كنيم ...........
شاديها را در هم ضرب كنيم .................
تمام محبتها و صفات نيك را به توان بينهايت برسانيم ..............
مشكلات را زير راديكال برده از آن جذر بگيريم ....................
تا مفهوم زندگي را بيشتر و بهتر بفهميم
خواندن این داستن خارج از لطف نیست.

مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی،
پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل

پنت هاوسی در بالای یک درخت
آیا تا به حال به خانه ای در بالاترین قسمت یک درخت در وسط جنگل فکر کرده اید؟ لازم نیست زیاد تخیل خود را به کار بگیرید،قبیله Korowai تنها گروهی از انسان ها هستند که هنوز در محل زندگی اولیه خود اقامت دارند و بیشتر خانه هایشان بر فراز درختان است.در این قبیله خانه ای در بالا ترین نقطه یک درخت ساخته شده که در نوع خود یک پنت هاوس است.



این هم نتیجه اعتماد نکردن خانومها به همسرانشان.!!!!!


زنه دیروقت به خونه رسید آهسته کلید رو انداخت و در را باز کرد و یکسر به اتاق خواب سر زد ناگهان بجای یک جفت پا دو جفت پا داخل رختخواب دید.
بلافاصله رفت و چوب گلف شوهرش رو برداشت و تا جایی که میخوردند آن دو را با چوب گلف زد و خونین و مالی کرد.
بعد با حرص بطرف اشپزخانه رفت تا ابی بخورد با کمال تعجب شوهرش را دید که در آشپزخانه نشسته است.
شوهرش گفت سلام عزیزم!
پدر و مادرت سر شب از شهرشون به دیدن ما اومده بودند چون خسته بودند
بهشون اجازه دادم تو رختخواب ما استراحت کنند



مرد هر روز دیر سر کار حاضر میشد، وقتی میگفتند: چرا دیر میآیی؟
جواب میداد: یک ساعت بیشتر میخوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمیگیرم!
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...
