پیرمرد خاص

پیرمرد خاص

 پیرمرد 85ساله که سرو وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود.
 

همسر 70 ساله اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترک کند.

پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد . همین طور که عصا زنان به طرف آسانسور می رفت ، به او توضیح دادند که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجره هایش کاغذ چسبانده شده است.

لطفا در ادامه طلب بخوانید

ادامه نوشته

یک لحظه تدبر

  یک لحظه تدبر 

مردى عرب خدمت رسول اکرم ‏صلى الله علیه وآله وسلّم‏ رسید تا قرآن بیاموزد. پس از رسیدن به آیه‏ ى « فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَه » منقلب شد و در حالى‏که این آیات را زیر لب زمزمه مى‏کرد، مجلس را ترک کرد.

لطفا در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

لطايف قرآني

 لطايف قرآني

بوسه بر دست

«امام سجّاد حضرت علي‌بن الحسين(ع)» هنگامي كه صدقه به مستمند مي‌داد، دست خود را مي‌بوسيد. شخصي از آن حضرت، راز اين بوسيدن را پرسيد. امام در پاسخ فرمود: «صدقه‌ي مؤمن، قبل از آن‌كه به دست فقير برسد، به دست خداوند مي‌رسد» (از اين رو من دستم را مي‌بوسم) آن‌گاه براي تعليل گفته‌اش اين آيه را خواند:

«أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَأْخُذُ الصَّدَقاتِ»

«آيا نمي‌دانستند كه فقط خداوند توبه را از بندگانش مي‌پذيرد و صدقات را مي‌گيرد.»

ادامطلب فراموش نشه.

 

ادامه نوشته

مصيبت گوارا

مصيبت گوارا

هنگامي كه «عبدالله‌بن مطرف» درگذشت، پدرش ـ مطرف ـ با لباس‌هاي نو و در حالي‌كه خود را معطّر كرده بود، در برابر مردم ظاهر شد. در اين حال بستگانش بر او ايراد گرفتند كه: عبدالله مرده است و تو اين‌گونه در ميان ما آمده‌اي؟!

مطرف گفت: آيا بايد گريه كنم، در حالي‌كه پروردگارم به سه ويژگي مرا وعده داده و اين ويژگي‌ها براي كساني است كه مي‌خواهند از اين دنيا به سوي خدا بروند؟ خدا مي‌فرمايد:

«الَّذينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَهُ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ»

«آن‌ها كساني هستند كه هرگاه مصيبتي به ايشان مي‌رسد، مي‌گويند: ما از آن خداييم؛ به سوي او باز مي‌گرديم، اين‌ها همان‌ها هستند كه الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده و ‌آن‌ها هدايت‌يافتگان هستند.»

آيا باز هم بعد از اين بايد گريه كنم؟

سپس اين مصيبت بر بستگان وي آرام شد.

عکس پدرم (داستان)

عکس پدرم (داستان)

منتظرش بودم، منتظر آمدنش، به اینکه یک بار دیگر مرا در آغوش بگیرد و دست نوازش بر سرم بکشد.

اما انگار تمامی خیالم و آنچه را که برای خودم امید می دانستم چیزی جز رویا نبود، تا اینکه یک روز زمستانی قاب عکس پدرم را از روی طاقچه برداشتم و به سمت راه آهن دویدم آنقدر که نفس هایم به شمارش افتاده بود، وقتی کنار ریل های قطار رسیدم ایستادم و منتظر قطار شدم قطاری که رزمندگان را به جبهه می برد و یا آنها را برمی گرداند، این کار چندین ساله ام بود. مثل گذشته بازهم صدای کوکو چی چی قطار از دور شنیده می شد. اما این بار فرق می کرد و من این بار می خواستم عکس پدرم را به رزمندگان نشان بدهم که آیا آنها پدرم را در جبهه دیده اند یا نه، قطار به ایستگاه نزدیک و نزدیک تر شد و من با دلهره ی بسیار عکس پدرم را بالا گرفتم و فریاد زدم:

لطفا در ادامه مطلب

ادامه نوشته

 دو راهب و یک دختر زیبا


  دو راهب و یک دختر زیبا

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.
لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.
از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود تا راهي پيدا كند.

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.
سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .
راهبها به راهشان ادامه دادند.

اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ” مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ “

و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ “

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد
و جواب داد:”
من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟

نتيجه:

همان طور که زیبایی و ‌آراستگی عامل برقراری آرامش روان افراد است، پاک کردن ذهن از بدی ها و کدورت ها نیز یکی از مهمترين عوامل آرامش است. اگر هم زمان اخلاق و رفتار افراد نیز تغییر کند و مهربانی و لبخند بر چهره افراد نقش ببندد، ارتباط عاطفی مستحکم تر و روابط صحیح اجتماعی برقرار می شود.

ماجرا شهید چمران از زبان همسرش

ماجرا شهید چمران از زبان همسرش ....*حتمابخونید..*

یکی از نقاشی‌ها زمینه‌ای کاملاً سیاه داشت و وسط این سیاهی شمع کوچکی می‌سوخت که نورش در مقابل این ظلمت خیلی کوچک بود. زیر این نقاشی به عربی شاعرانه‌ای نوشته بود؛

« من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی کوچک فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می‌دهم و کسیکه بدنبال نور است این نور هرچقدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود.»

کسیکه بدنبال نور است، کسی مثل من. آن شب تحت تاثیر آن شعر و نقاشی خیلی گریه کردم. انگار این نور همه وجودم را فراگرفته بود. اما نمی‌دانستم چه کسی این را کشیده.


هنوز پس از گذشت این مدت نمی توانم نهایت حیرتم را در اولین برخورد با شاعر آن شعر و نفاش آن تصویر درک کنم. او کسی نبود جز « مصطفی چمران » !کسی که اسمش با جنگ گره خورده، روحیه به این لطافت دارد.

شما مرغابي هستيد يا عقاب؟   

شما مرغابي هستيد يا عقاب؟

هاروي مك كي مي گويد: «روزي پس از خروج از هواپيما، در محوطه اي به انتظار تاكسي ايستاده بودم كه ناگهان راننده اي با پيراهن سفيد و تميز و پاپيون سياه از اتومبيلش بيرون پريد، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفي خود گفت: «لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذاريد.»

لطفاد حتما در ادامه مطلب بخوانيد

ادامه نوشته

تلفنی به خدا

تلفنی به خدا (داستان واقعی)


 
حکایتی که مطالعه می فرمایید همگی توسط استاد محمد علی مجاهدی

(از شاگردان عارف روشن ضمیر؛ شیخ جعفر مجتهدی) در محضر لاهوتیان

آمده است که به دلیل نکات برجسته اخلاقی تقدیم می گردد.

بخدا خیلی زیبا و تامل بر انگیز هست. حتما بخونید شاید باورمون بشه که بجز خدا نباید دست پیش کس دیگه دراز کنیم

لطفا در ادامه مطلب

ادامه نوشته

چه تلخ است روابطمان این روزها.!!!!!!

چه تلخ است روابطمان این روزها.!!!!!!!

مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند.  
وقتی می خواست وارد شود، در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضمون:
از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت شدگان.

شکلک های محدثه

ادامه نوشته

ای کاش کمی فکر میکردیم

ای کاش کمی فکر میکردیم.

مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.  
مدتی بعد، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند: این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.

لطفا در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

داستان جالب نشان شخصیت

داستان جالب نشان شخصیت 

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!

 پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌

                                                  لطفا در ادامه مطلب

ادامه نوشته

مادر من فقط یک چشم داشت

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت، یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خودش به خونه ببره  خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟  به روی خودم نیاوردم،  فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم .
دوست عزیزخواهش میکنم فقط ۳ دقیقه وقت بگذارید و در ادامه مطلب این داستان را بخوانید. 
 یادتون نره که نظرتون را بنویسید.
ادامه نوشته

داستان سک و قصاب.

خودمونیم بعضی وقتها واقعا به یک چیزهای کوچیک گیر میدیم بدون توجه به همه رفتارهای زیبای افراد
 


داستان در ادامه مطلب
ادامه نوشته

دختری که خدا از او عکس می‌ گرفت

داستان زیبا دختری که خدا از او عکس می‌ گرفت

 شکلک های محدثه

ادامه نوشته

حکایت ملا و شمع

 حکایت ملا و شمع

در این پست برای شما دوست عزيز داستان زیبا و خواندنی حکایت ملا و شمع را آماده کرده ایم امیدوارم از خواندن این داستان لذت ببرید.

ادامه نوشته

داستان آموزنده

داستان آموزنده تاثیر قرآن

یک مسلمان سال خورده، بر روی یک مزرعه در کوهستان های کنتاکی شرقی (یکی از ایالت های آمریکا) همراه با نوه جوانش زندگی می کرد. پدربزرگ هر صبح زود بر روی میز آشپزخانه می نشست و قرآنش را می خواند.
نوه اش تمایل داشت عین پدربزرگش باشد و از هر راهی که می توانست سعی می کرد از پدربزرگش تقلید کند.

لطفا در ادامه مطلب

ادامه نوشته

گردش فراموش ناشدنی ... ! ...

گردش فراموش ناشدنی ... ! ...

 

 

فردی بنام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود.
شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد.

لطفاٌ ادامه مطلب

ادامه نوشته

زیباترین سیرک

زیباترین سیرکی که به عمرم نرفته بودم .!!!

 

لطفا در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

حکایت

فکرد شاد . زندگی شاد

دو سطل یکدیگر را در ته چاهی ملاقات می کنند.یکی از آن ها بسیار عبوس و پژمرده دل و دیگری شادمان بود…به همین خاطر سطل دوم برای ابراز همدردی از او پرسید:«ببینم چته،چرا ناراحتی؟» سطل عبوس و دلگیر پاسخ می دهد:«آنقدر منو ته چاه انداختند و بالا کشیدند که دیگر خسته شده ام.می دونی پر بودن اصلا برایم مهم نیست،همیشه خالی به اینجا بر می گردم». سطل دومی خنده اش می گیرد و خنده کنان می گوید: «تو چرا این طوری فکر می کنی؟من همیشه خالی اینجا می آیم و پر بر می گردم.مطمئن هستم اگر تو هم مثل من فکر می کردی، می توانستی شادتر زندگی کنی

هوشمندانه، احمق باشید !

هوشمندانه، احمق باشید !

این حکایت رو شاید شنیده باشید ولی بخاطر بعضی مسائل گذاشتم و میدونم ۱۰۰% ارزش چندین بار شنیدنش رو داره … 

لطفا در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

داستان تاریخی

داستان تنها پادشاه زن ایرانی

 "شیرین" ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی (387ق. ـ 366ق.)

که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید

او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود.

او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند .

به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است.

لطفا ادامه مطلب

ادامه نوشته

خدا بزرگه

خدا بزرگه...



روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب میشود و او را نزد حاكم می برند تا مجازات را تعیین کند .

حاكم برایش حکم مرگ صادر می کند ...

اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید :

اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن ونوشتن یاد دهی ، از مجازاتت درمی گذرم !!!

ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند .

عده ای به ملا می گویند :

مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی ؟

ملانصرالدین می فرماید :

انشاءالله در این سه سال یا حاكم می میرد یا خــَرَم ... خـُدا بزرگست !!!

داستان کوتاه (مرد سنگ تراش)

داستان زیبای مرد سنگتراش
 

روزی، سنگتراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می‌كرد،

از نزدیكی خانه بازرگانی رد می‌شد.

در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را دید

و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت:

ادامه نوشته

داستـان های کوتـاه و خوانـدنی

چنگیز خان مغول و شاهین پرنده

شاید شنیده باشید ولی واقعا زیباست

 

 
ادامه نوشته

داستان جالب

داستان جالب  

مردی 80ساله با پسر تحصیل کرده 45ساله­اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.

ادامه نوشته

داستانی از پائولو کوئیلو

 
 
 پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و

دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت

من همه تیله هامو بهت میدم؛

تو همه شیرینی هاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد

پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار

و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام

شیرینی هاشو به پسرک داد.

همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی پسر کوچولو

نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری که خودش بهترین

تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از

شیرینی هاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده.


عذاب وجدان همیشه مال كسی است كه صادق نیست
آرامش مال كسی است كه صادق است

لذت دنیا مال كسی نیست كه با آدم صادق زندگی می كند آرامش دنیا مال اون كسی است

كه با وجدان صادق زندگی میكند.

بد حجابی

خانوم خوشگله برسونمت؟

لطفا در ادامه مطلب
ادامه نوشته

داستان کوتاه

مرد فقیر و بقال

مرد فقیرى بود که همسرش برای معیشت خانواده کره درست میکرد.

آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت♥

مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت ٰ

و در مقابل. مایحتاج خانه را مى خرید♥

روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد ٰ

و تصمیم گرفت آنها را وزن کند♥

هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود♥

او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:

دیگر از تو کره نمى خرم، 

تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى ٰ

در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است♥

مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:

ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم 

و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم ♥



یقین داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم.

مورچه عاشق


آپلود عکس


به نام خدا

     روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. گفت: تمام سعی ام را می کنم...
     حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...



تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
اُدعُوا اللهَ وَ اَنتم مُوقِنونَ بِالاِجابَهِ وَاعلَموا اَنَّ اللهَ لا یَستَجِیبُ دُعاءَ مِن قَلبِ غافِلٍ لاه؛
خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که

خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد