این عکس را خانوم ها نببنن بهتره.!!!!


![]()
یه روز گاو پاش می شکنه دیگه نمی تونه بلند شه، کشاورز دامپزشک میاره. دامپزشک می گه اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش بایسته گاو رو بکشید.
گوسفند اینو می شنوه و میره پیش گاو میگه بلند شو بلند شو گاو هیچ حرکتی نمی کنه... روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو میگه بلند شو بلند شو رو پات بایست باز گاو هر کاری می کنه نمی تونه بایسته رو پاش.... روز سوم دوباره گوسفند می ره میگه سعی کن پاشی وگرنه امروز تموم بشه نتونی رو پات وایسی دامپزشک گفته باید کشته شی.
گاو با هزار زور پا میشه..صبح روز بعد کشاورز میره در طویله و می بینه گاو رو پاش وایساده از خوشحالی بر می گرده می گه گاو رو پاش وایساده جشن می گیریم... گوسفند رو بکشید.
نتیجه اخلاقی:
خودتو نخود هر آشی نکن
رازهای زندگی شیرین مشترک
سلام دوستان: خواننده محترمی برام نوشته بود که در موضوع وبت طنز هم هست ولی هرچه نگاه کردم طنزی ندیدم. به همین خاطر از خود گذشتگی کردم و این پست طنز را گذاشتم. اگه زیاد کتک نخوردم و خیلی تو بستر نموندم و زود خوب شدم شنبه میام تا پست جدیدم را بگذارم همتون برام دعا کنید.
خواهشا به هیچ کس بر نخوره فقط من باب شوخی هست
آقایان در زندگی مشترک با سئوالاتی از سوی همسرشان روبرو میشوند که اگر پاسخ استاندارد آن را به درستی ندانند، حسابشان با کرام الکاتبین خواهد بود.

وقتی که میگن بعضي ها شیطون رو هم درس میدن، قبول کن!


زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟
یه کم با هم بخندیم.

یه روز یه آقایی نشسته بود و روزنامه می خوند كه زنش یهو ماهی تابه رو می كوبه سرش .
مرده میگه : برا چی این كارو كردی ؟
زنش جواب میده به خاطر این زدمت كه تو جیب شلوارت یه تیكه كاغذ پیدا كردم كه توش اسم جنى ( یه دختر ) نوشته شده بود . مرده میگه وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی كه روش شرط بندی كردم اسمش جنی بود .
زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه . سه روز بعدش مرد داشت تلویزیون تماشا می كرد كه زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگ تر كوبید رو سر مرده که تقریبا بیهوش شد . وقتی به خودش اومد پرسید این بار برا چی منو زدی زنش جواب داد آخه اسبت زنگ زده بود
مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب. در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل". چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح - با لباس سبز رنگ - از آن خارج می شود. مرد نفسش را در سینه حبس می کند. دکتر به سمت او می رود. مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند...
دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم... باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی، روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی... اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده...
با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.
با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد.
دکتر: هه! شوخی کردم... زنت همون اولش مُرد!!!
.jpg)
3 تا زن انگلیسی، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو انجام ندهند تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم اعلام کنن.
زن فرانسوی گفت:
به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه اتو و نه … خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم. خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم!
روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .
روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و اورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .
زن انگلیسی گفت:
من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار.
روز اول و دوم خبری نشد
ولی روز سوم دیدم شوهرم
لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت.
زن ایرانی گفت:
من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم
اما روزاول چیزی ندیدم
روز دوم هم چیزی ندیدم
روز سوم هم چیزی ندیدم
روز چهارم الحمدالله با یکی از چشم هام تونستم کمی ببینم
ازدواج.!!!!

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم…
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!!به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود…ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم …!دوستش کنجکاوانه پرسید : دیگه چرا ؟ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم !!! او مرا نخواست و نپسندید
هیچ کس کامل نیست! جز الله
اینگونه به زندگی نگاه کنید و خوبیهای هم را ببینید نه کاستی ها را
مردرابه عقلش نه ثروتش
زن رابه وفایش نه جمالش
دوست رابه محبتش نه به کلامش
عاشق رابه صبرش نه به ادعایش
دانشمندرابه علمش نه مدرکش
دل رابه پاکیش نه صاحبش
سخنان رابه معنایش نه گوینده اش

تعدادى پيرزن با اتوبوس عازم تورى تفريحى بودند
پس از مدتى يکى از پيرزنان به پشت راننده زد و يک مشت بادام به او تعارف کرد راننده تشکر کرد و بادامها را گرفت و خورد.
در حدود ٤٥ دقيقه بعد دوباره پيرزن با يک مشت بادام نزد راننده آمد و بادامها را به او تعارف کرد راننده باز هم تشکر کرد و بادامها را گرفت و خورد.
اين کار دوبار ديگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پيرزن باز با يک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسيد چرا خودتان بادامها را نمىخوريد؟
پيرزن گفت چون ما دندان نداريم.
راننده که خيلى کنجکاو شده بود پرسيد پس چرا آنها را خريدهايد؟
پيرزن گفت ما كاكائو دور بادامها را خيلى دوست داريم!