دل نوشته هاي  دختران شهدا

بعد از اينكه امروز پست "یه حسرت بزرگ تو دلم مونده که یه بارم که شده داداشم رو تو خواب ببینم "" را گذاشتم دل نوشته هاي زيادي از طرف دوستان عزيزم بهم رسيد ولي سه تاي اون خيلي برام دردناك بودند. تصميم گرفتم اينها را هم براي شما بگذارم. من كه جوابي ندادشتم بهشون بدم شايد شما بتونيد با جوابتون كمي از غصه هاشون بكاهيد.

 
سه شنبه 24 دی1392 ساعت: 10:26 توسط:دختر بی بابا
سلام بابای مهربونم



بابا مگه همیشه نمیگفتی ته تقاریه بابام .مگه همیشه نمیگفتی گریه نکن با اشک هات دلم میگیره.

بابا کجایی عزیزم؟!!....بیا دیگه

دختر بابا دلش گرفته هر شب بعد تو با چشمهای غرق اشک میخوابه. بابا باورت نمیشه.. از خدا بپرس ...ببین هر شب توی بغلش گریه میکنم.

بپرس از خدا بهت میگه چقدر دلتنگتم... بپرسی میگه به دست های هر پدری میرسم خیره میشم تا شاید دست های بابای خودمو تو ذهنم احساس کنم .

بابا این اصلا انصاف نیست که حتی دیگه به خوابم نمیای.

یادم نرفته وقتی جانماز قشنگ ات رو جلوت پهن میکردم دعام میکردی " پیر شی بابا..."

بابا بیا ببین دختر تو... توی اوج جوونیش پیر شده بیا ببین بابا ...بیا ببین گل پرپرام بالاخره دعای خیرت مستجاب شده بابا...

درد بی پدری خیلی سخته... بخدا سخته بابا

من توی حسرت دیدن چهره ی مظلومت هزار سال پیر شدم بابام

دلم میسوزه با این همه خاطرات

با شنیدن صدای آمبولانس دنیا دوره سرم می چرخه

بابایی که توی آمبولانسه و من فقط التماس میکتم بابا مقاومت کن بابام نفس بکش دخترت کنارته... بابا میترسم... بخاطر من نفس بکش ...بابا نگاه ام کن ...چشمهاتو نبند دخترت طاقت نداره دلش میگیره... بابا تو رو خدا تحمل کن... بابا تو رو خدا بازهم بجنگ ایندفعه برای منو مامان بجنگ.

این ها رو تو دیدی بابا ...بال بال زدن منو دیدی بابا.اشکهای منو دیدی بابا..نگو که حس نکردی قلبم سوخت .بابا سوختم از داغت

بابام

وچه حس بدیست وقتی توی بیمارستان بهم میگن شناسنامه ی پدرت رو بده

و چه درد بزرگیه وقتی مهر باطل شدن به صفحه ایی بخوره که از دوران بچه گیت از ترس اینکه مبادا این صفحه یه روز سیاه بشه همیشه سری ردش میکردی یا با دیدنش واسه کوچکترین تصوراتت اشک تو چشمهات جمع میشد.

اما حالا این اتفاق افتاده و دلم هم مثل شناسنامه ات پانچ خورد بابا.

.......
 وب سایت   ایمیل
یه حسرت بزرگ تو دلم مونده که یه بارم که شده داداشم رو تو خواب ببینم

سه شنبه 24 دی1392 ساعت: 10:18 توسط:دختر یک شهید
سلام بابا

با اینکه به خوابم نمیای ...اما با این حال دلم نمیاد ازت گله کنم .بابا بیا بغل ام کن هر روز بیشتر از قبل غصه میخورم درد از روح ام به جسم ام رسوخ کرده...نمیشه نه بابا جونم ..هیچ راهی واسه کم شدن درد هام نیست

بیا دستمو بگیر ببین لرزش قلبم لرزه به دست هام کشونده

بابا تو رو خدا دعا کن

نه واسه من ...میخوام واسه مامان دعا کنی .میخوام واسه رضا دعا کنی واسه انسان های پاکی مثل رضا که از زخم هایی که دنیا به دلشون میزنه رنج میبرن

واسه فقر جامعه مون که داره پیکر هر موجودی که روح داره رو عذاب میده ...

فقر مالی؟

نه مهربونم...اینکه دیگه همیشگی شده

بوی فقر به همه جا رسیده.

فقر انسانیت

فقر محبت

فقر پاکی و نجابت زنانمون

فقر مردانگی مردانمون

فقر ایمانمون

بابا دلم گرفته ...کاش بمیرم نمیخوام این دنیا رو

بابا با اینکه دلم گرفت از وقتی رفتی اما الان میگم خدا رو شکر از این فقر دور شدی

راننده تاکسی واسه 100تا تک تومانی حرمت میشکنه بخاطر ناچیز ترین مقدار لقمه حروم مهمان سفره اش میکنه

پدرهایی که به خاطر ناچیزترین مقدار شرمنده بچه هاشون میشن

زنی که بخاطر فقر ....

تازه این ها بهترین نوع فقر بود ....فقر مالی

امان از فقرهای دیگه هیچی نگم بهتره بابا

امشب دلم گرفته...از آدم ها یی که براحتی حرمت میشکنن

دلم از این آدم ها از این دنیا گرفته...

ای کاش زمان به گذشته برمیگذشت به دوران کودکیم اون روزهایی که با چشم هام هر چیزی رو می دیدم قشنگ بود

آدم ها پاک بودنو مهربون

یه روزی ما بهترین مخلوق بودیم اما الان چی؟

شمار اندکی انسان های خوبی هم که هست داره زیر بار این همه فقر نابود میشن

بابا واسه ما آدم هایی که توی قفس دنیا اسیریم دعا کن...



به امید روز وصال
 وب سایت   ایمیل
یه حسرت بزرگ تو دلم مونده که یه بارم که شده داداشم رو تو خواب ببینم

سه شنبه 24 دی1392 ساعت: 10:13 توسط:دختر یک شهید
سلام
بابا خیلی دلم میسوزه .وقتی میدونم واسه چی تمام عمرت با
عذاب نفس کشیدی ...بابا چی فکر کردی و چی شد...؟

بابا تو و هم سنگریهایت که از اون بالا به ما نگاه
میکنید ؟!

توی دلتون چقدر احساس پشیمونی میکنید؟

بابا چقدر توی ذهنتون به آرمان هایی که به خاطرشون با همه
دنیا با همه چیز حتی نفس خودتون جنگیدید و الان میبینی نتیجه اش چی شده...!!! بابا
بگو به من چقدر با دیدین دنیای من گریه میکنی؟

بابا اگر تا الان هر چی صدات زدم" بابا" اما با
صدای مهربونت جوابمو ندادی...اما حالا بگو بهم بابا ..با صدای بلند داد بزن تا
صدات تا عمق وجودم بره بگو بابا ...بگو چرا رفتی؟ چرا..؟ به خاطر چی بهترین سال
های پدرمو... کسی که عزیزم بود و تنها
امید و اعتبار زندگیم بود و اینجوری دچار درد کردی .

تا چشم هام باز شد و دنیا رو دیدم تو رو با کپسول اکسیژن
دیدم و ....تا صدات به گوشم رسید همیشه با
چندین بار سرفه کردن بهم گفتی جان بابا...

بگو بهم ....بگو داره عمق وجودم میسوزه ...بگو شاید تو بتونی آروم کنی داغ تو سینه ام
رو خاموش کنی ...

دنیایی که نه
مردانش مثل گذشته با غیرت اند

و نه

زنان و دخترانش به نجابت و مهربونی گذشته ...



چه کرده ایم با خود...

خدایا به فریادمون برس.چرا که جز شما هیچ نجات دهنده ایی
نیست.